تبليغاتX
به وبلاگ عمو محسن خوش اومديد
شاعر نيم وشعر ندانم که چه باشد................. من مرثيه خوان دل ديوانه ي خويشم

پايان

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:35  توسط عمو محسن | 
 

 كاش می دانستی
چشم هایم  زشكوفایی عشق تو فقط می خواند
كاش می دانستی
عشق من معجزه نیست
عشق من رنگ حقیقت دارد
اشك هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد

كاش می دانستی
پسري هست كه احساس تو را می فهمد
پسري از تب عشق تو دلش می گیرد
پسري از غمت امشب، به خدا می میرد

كاش می دانستی
تو فقط مال منی
تو فقط مال همین، قلب پر احساس منی

شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمی دانی من
چقدر عشق تو را می خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن من را كه پر از رویش یك یاس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش می دانستی
شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقیقت داری
تا بدانم كه به جز عشق تو این قلب ندارد كاری

باز هم این همه عشق
این همه عشق برای دل تو ناچیز است
آسمان را به زمین وصل كنم؟
یا كه زمین را همه لبریز ز سر سبزی یك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم
به خدا گر تو نباشی
بی تو من یك بغل احساس پریشان دارم 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 18:49  توسط عمو محسن | 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:21  توسط عمو محسن | 

 

عکس برداشته شد 

ه گفته بودم.

 

بچه های دسته 1 از گروهان 4 گردان 1 پادگان شهدای کرمانشاه

 

تو بدان هر جا که هستی

                            تو بدان با هر که هستی

                                                      آرزو دارم برایت

                                                                        زندگی باشد به کامت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:10  توسط عمو محسن | 

سلام به همه دوستای عزیزم که توی این مدتم که داشتم دوره آموزشی سربازی را می گذراندم تنهام نگذاشتند و با ایمیلهای پر از محبتشون من را شرمنده خودشون کردند.

بزودی چند تا عکس هم از دوران آموزشی براتون می زارم چون به بچه های هم خدمتی قولش را داده بودم.

و اما شعر امروز که امیدورام خوشتون بیاد.

 

 

آواز عاشقانه ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست

ديگر دلم هواي سرودن نمي كند
تنها بهانه دل ما در گلو شكست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شكست

اي داد، كس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي، هاي هاي عزا در گلو شكست

آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست

"
بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت
"
آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شكست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 8:23  توسط عمو محسن | 

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي برمي‌گرده نگات مي‌كنه، بدون براش مهمي. اگه يكي رو ديدي وقتي داري ميفتي زمين برمي‌گرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي. اگه يكي رو ديدي وقتي داري مي‌خندي برمي‌گرده نگات مي‌كنه، بدون واسش قشنگي. اگه يكي رو ديدي وقتي گريه مي‌كني مياد باهات اشك مي‌ريزه، بدون دوستت داره و اگه يه وقت يكي رو ديدي وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت مي‌كنه، بدون عاشقته بيهوده  واژه ها را زحمت دادم ،نه عشق، نه طوفان، نه خاکستر،نه درد هيچکدام ترجمان تو نبودند. با آنکه در تبسم مهر تو يافتم ذوق گناه را ، اما هميشه ، زمزمه واري است بر لبم : - کاي عشق، پيش از آنکه تو خاکسترم کني، اي کاش مي شناختم از راه ، چاه را !!! گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم ما چون ز دري پاي كشيديم كشيديم اميد ز هر كس كه بريديم بريديم دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند از گوشه بامي كه پريديم پريديم خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد ! گناه تنها کردار زشت نيست ... گناه ميتواند ذهن هوس آلود باشد ! بايد مراقب قلب و روحش باشد ... دزد بسيار است گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم نه لبخندمي زنيم نه شکايت مي کنيم فقط احمقانه سکوت مي کنيم .................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 13:20  توسط عمو محسن | 

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !

 

سال نو را به همتون تبريك مي گم.اميدوارم سالي پر از شادي موفقيت وسربلندي داشته باشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:2  توسط عمو محسن | 

اين شعر را دوست عزيزتر از جانم آقاي ابراهيم يزدي برام فرستادند .اميدوارم از شعرش خوشتون بياد.

 

افسوس می خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار می آید ؟... آمدی در سرمای زمستان... به سردی زمستان بودی..... به غم انگیزی  شبهای تنهایی.....  به خشکی برف  ...می روی..... بهار می آید ...به نظر معامله خوبی  است....امید آن دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...چه امید مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند... سفر به سلامت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:34  توسط عمو محسن | 

***به نام تنها***

كاش مي شد كه كسي مي آمد

اين دل خسته ي ما را مي برد

چشم ما را مي شست

راز لبخند به لب مي آموخت

كاش مي شد دل ديوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالي بودند

آسمان

آبي بود

و نسيم روي آرامش انديشه ي ما مي رقصيد

كاش مي شد كه غم و دلتنگي راه اين خانه ي ما گم ميكرد

و دل از هر چه سياهي ست رها مي كرديم

و سكوت

جاي خود را به هم آوايي ما مي بخشيد

و كمي مهربانتر بوديم

كاش مي شد دشنام

جاي خود را به سلامي مي داد

گل لبخند به مهماني لب مي برديم

بذر اميد به دشت دل هم

كسي از جنس محبت غزلي را مي خواند

و به يلداي زمستاني و تنهايي هم

يك بغل عاطفه ي گرم

به مهماني دل مي برديم

كاش مي فهميديم

قدر اين لحظه  كه در دوري هم مي رانديم

كاش مي دانستيم

راز اين رود حيات

كه به سر چشمه نمي گردد باز

كاش مي شد مزه ي خوبي را

مي چشانديم به كام دلمان

كاش ما تجربه اي مي كرديم

شستن اشك از چشم

بردن غم از دل

همدلي كردن را

كاش مي شد كه كسي مي آمد

باور تيره ي ما را مي شست

و به مي فهماند :

دل ما منزل تاريكي نيست

اخم بر چهره بسي نازيباست

بهترين واژه همان لبخند است

كه ز لب هاي همه دور شده ست

كاش مي شد كه به انگشت نخي مي بستيم

تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم

قبل از آني كه كسي سر برسد

ما نگاهي به دل خسته ي خود مي كرديم

شايد اين قفل به دست خود ما باز شود

پيش از آني كه به پيمانه ي دل باده كنند

همگي

زنگ پيمانه ي دل مي شستيم

كاش در باور هر روزه ي مان

جاي ترديد نمايان مي شد

و سوالي كه چرا سنگ شديم؟؟

و چرا خاطر دريايي مان خشكيده ست؟؟

كاش مي شد كه شعار

جاي خود را به شعوري مي داد

تا چراغي گردد

دست انديشه ي مان

كاش مي شد كه كمي آينه پيدا مي شد

تا ببينيم در آن

صورت خسته ي اين انسان را

شبح تار امانت داران

كاش پيدا مي شد

دست گرمي كه تكاني بدهد

تا كه بيدار شود خاطره ي آن پيمان

و كسي مي آمد و به ما مي فهماند:

از خدا دور شديم

....

"كاشكي" واژه ي درد آور اين دوران است

"كاشكي" جامه ي مندرس اميدي ست

كه تن حسرت خود پوشانديم

كاش مي شد كه كمي

لااقل

قدر وزن پر يك شاپركي

ما مسلمان بوديم!!!

* شعر از : كيوان شاهبداغي *

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:40  توسط عمو محسن | 

سلام به تمام دوستان عاشق پيشه خودم

با نهايت تاسف بايد توي اين شب عزيز بهتون بگم كه دارم ميرم سربازي و احتمالا تا عيد نتونم ديگه براتون شعري بزارم.

واسه روز والنتاين شعر مشرق خيال از فريدون مشيري را براتون گذاشتم كه احتمالا همتون خونديد ولي توي تمام شعرهايي كه به ياد دارم با احساس ترين و مناسب ترين شعر واسه اين روزه و خودم خيلي باهاش حال مي كنم.

مشرق خيال

صبح از دريچه سر به درون مي كشد به ناز

وز مشرق خيال

تو صبح تابناك تري را

سر در كنار من

با چهره ي شكفته چو گل هاي نسترن

لبخند مي زني

 

من آفتاب پاكتري را

در نوشخند مهر تو مي بينم

در مطلع بلند شكفتن

من روز خويش را

با آفتاب روي تو كز مشرق خيال دميده است

آغاز مي كنم

من با تو مي نويسم ومي خوانم

من با تو راه مي روم و حرف مي زنم

وز شوق اين محال كه دستم به دست توست

من جاي راه رفتن پرواز مي كنم

 

آن لحظه ها كه مات يا در انزواي خويش

يا در ميان جمع خاموش مي نشينم

موسقي نگاه تو را گوش مي كنم

 

گاهي ميان مردم در ازدحام شهر

غير از تو هر چه هست فراموش مي كنم

 

گويند اين وآن آهسته

هان و هان

ديوانه را ببينيد   بيخود چو كودكان   لبخند مي زند

با خود چگونه گرم سخن گفتن است

آه

من دور از اين ملامت بيگانه        همچنان       سرمست

در فضاي پريخانه هاي راز

شاد از شكوه طالع بخت موافقم

آخر چگونه بانگ بر دارم كه اي عاقلان

ديوانه نيستم

به خدا سخت عاشقم.................    

روز والنتاين را به همه دوستان عزيزم تبريك مي گم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:1  توسط عمو محسن | 

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت 

دوباره فال گرفتم براي چشمانت 

اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا

قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت

بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د

اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت

دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست

كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت

تمام آينه ها نذر ياس لبخندت

جنون آبي در يا فداي چشمانت

چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج

به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت

تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي

 در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
 به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون

به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
 
 
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز

 تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت 

خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست 

                                   نگاه خسته من به دعاي چشمانت

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:48  توسط عمو محسن | 

 

اين شعر را خانوم كوچولويي به نام شبنم كه 14 سالشون هست برام فرستادند.

 

مرسي شبنم جان با اجازت اين عكس را به آخر شعر قشنگت اضافه كردم.

 

دیدن روشنایی چشمان تو
شنیدن اسمم حین تکان خوردن لبان تو
دواست برای دل خسته ام
ای که چشمانم درحسرت داشتن برق نگاه تو .....
نگاهم کن
من برایت شاخه گلی آوردم
گل کم است باغ گلی می آورم
به این باغ که با عشق پروراندمش
نگاه کن و نگذار با حسرت بروم
.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 23:50  توسط عمو محسن | 

تقديم به تو

 

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد از خود راند

بيا تا ما شريک شادي و اندوه هم باشيم...

چقدر اين زندگي زيباست

که من بعد از چه طولاني زماني ،

يافتم عشق و تو را با هم.

تو را من دوست ميدارم

- اگرچه خوب ميداني

وگرچه در غزلهايم

به تأکيد فراوان گفته ام اين را

تو را من دوست ميدارم

و با تو زندگي زيباست

و بي تو زندگاني ....

بگذريم از اين سخن ...

بيجاست !

براي با تو بودن اين شروع بي نظيري بود،

گر بهارمي دانست،

برايم غنچه سرخ گلي را ميشکوفانيد

که با آن خير مقدم گويمت

اما نميدانست  

گمان مي کرد ، روز آخر ديدار ما ،آن روز بهاري است

- و شايد من خودم هم اين چنين بودم ! –

پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند

تنت چون ديدگانت سرد

و احساس گريزي بي امان در چشم تو پيدا.

غروري سهمگين و وحشت آور بود،

که از چشم تو مي باريد

و من با خويشتن گفتم:

« چگونه اين غرور شرمگين‌ را بوسه بايد داد؟! »

- که سيماي غرورم سهمگين تر از غرورت بود -

« تو را من دوست مي دارم ! »

و با اين جمله، ديوار غرورم را شكستم من.

تمام داستان اين بود.

« تو را من دوست مي دارم))

توهم … آيا … مرا … »

اما

سؤالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛

سكوتي سخت وحشت زا،

که من خود را در آن بازيچه دست تو مي ديدم

ولي جرأت به خود دادم

 

و يکبار دگر – آرامتر اما -

زمام سرنوشتم را به دست جمله اي دادم

و با شرم از غرور خويشتن گفتم:

« تو را من دوست مي دارم،

تو هم ... آيا ... ؟

 

ولي اينبار

تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت

و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:

« تو را من دوست مي دارم! »

به دستت دست لرزانم گره ميخورد

خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد

و او سرهاي ما را سوي هم مي برد

و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت

صداي عقل ميگفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »

صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »

و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم

و بعد از آن هم آغوشي

خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد!

و من سهم بزرگي از تو را در سينه ميدادم - نفسهايت -

همان سهمي که بي او زندگي هيچ است

همان سهمي که بي او جسممان مرده است

- و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!

که از دنياي بعد از مرگ ما چيزي نمي دانيم -

همان سهمي که بي او ...

عشق آيا سرد مي گردد ؟!!

و من انديشه کردم….

عشق بي او گرمتر از هر زماني بود

و من … آري

نفسهاي تو را در سينه ميدادم

و اين سهم بزرگي بود

ولي با آن اميدي که مرا با تو نگه ميداشت

نفسهاي تو جزء کوچکي بود از تمام تو

و خوابي بود

و من باور نميکردم

بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!

و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!

و يا عين حقيقت بود و من رؤياش مي ديدم؟!

به هر تقدير شيرين بود

به هرصورت گوارا بود

شرابي که من از لبهاي تو چيدم

تمام خوشه هايش را

و با انگشتهايم خوب افشردم

تمام دانه هايش را

و در چشم تو نوشيدم

تمام جرعه هايش را

و در آغوش معصوم تو سر کردم

تمام نشئه هايش را

و زيبا بود ؛

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد از خود راند

بيا تا ما شريک شادي و اندوه هم باشيم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 18:32  توسط عمو محسن | 

کاش چون پاييز بودم .... کاش چون پاييز بودم

کاش چون پاييز

خاموش و ملال انگيز بودم

 

برگ هاي آرزوهايم، يکايک زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

 

اشک هايم همچو باران ،

دامنم را رنگ مي زد

 

وه ... چه زيبا بود اگر پاييز بودم

وحشي و پرشور و رنگ آميز بودم

 

شاعري در چشم من مي خواند شعري آسماني

در کنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش ِ دردي نهاني

نغمه ي من ..

همچو آواي نسيم پر شکسته

عطر ِ غم مي ريخت بر دل هاي خسته

 

پيش رويم :

چهره ي تلخ زمستان جواني

پشت ِ سر

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام :

منزلگه اندوه و درد و بدگماني

کاش چون پاييز بودم .... کاش چون پاييز بودم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 14:53  توسط عمو محسن | 

 

مانده ام در شب اين جاده کمک ميخواهم ......... کوله از شانه ام افتاده کمک ميخواهم

روزگاري است که آن سوي دعايم خاليست.......محض روي گل سجاده کمک ميخواهم

مانده ام با خود اين عشق زميني که خدا...............به من سر به هوا داده کمک ميخواهم

ردپاهاي مرا از دهن خاک بگير ........................ يک نفس مانده به فرياد کمک ميخواهم

عاشقي معترفم جرم بزرگي است ولي ................ اتفاقي است که افتاده کمک ميخواهم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:24  توسط عمو محسن |